سی صد و سی امین نامه

خرید بک لینک
لئوی عزیز

میخواستم ننویسم که دیشب اینجا یک مونولوگ بی سروته گذاشتم و امروز صبح احساس کردم که چیز زیاد مهمی هم نیست! اما دلم خواست برایت از یک تجربه تلخ و کوتاه بگویم.اول فکر میکردم خیلی سخت است که بفهمی یک آدمی که قبلا در زندگیت مهم بوده ،الان دارد با یک آدم دیگر که به جای تو آمده است روزهایش را سپری میکند.با خودم میگویم که من چه خاطره ی کمرنگ و بی جانی بوده ام؛چقدر راحت فراموش گشته ام.با خودم میگویم من چقدر سهل و آسان بوده ام.اما حالا هی فکر میکنم که اصلا من چه توقعی دارم از آدم ها؟از غریبه ترهای زندگیم؟چرا اصلا باید توقعی داشته باشم وقتی که قرار نیست ببینمشان یا قرار نیست حتا گوشه ی کوچکی از سرنوشتم به زندگیشان گیر کند؟برایم اصلا اهمیت ندارد که حالا یک نفر دیگر آمده است توی زندگی سین...یک نفر دیگر به جای من.میم به من میگوید فراموشش کرده ای یا نه؟و من میگویم تنها ده درصد دیگر باقی مانده است تا کامل از ذهنم محو شود.میم میگوید به زمان بیشتری نیاز داری یا یک آدم جدید؟و من میگویم هیچکدام.فقط به یک انگیزه خیلی بزرگ نیاز دارم.انگیزه ای که تا مدت ها شور و هیجانش بماند و نرود.

اما به طرز غیرقابل باوری از تمام تصمیم های زندگیم راضیم.به طرز عجیبی خوشحالم از این چیزها.من خواب این روزها را میدیدم اما گمان نمیکردم بیایند...

امی غوطه ور در یک آرامش عمیق

مونـولـوگ های بی سـروتـه...

ما را در سایت مونـولـوگ های بی سـروتـه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 15:31

صفحه بندی