لئوی عزیز
حالا بعد از سختترین دورهی زندگیام ، میتوانم یک آخیش بلند بگویم؛هرچند که هنوز کار دارد اما باید به اطلاعت برسانم که امروز ، آخرین جلسهی شیمیدرمانی میم بود.باید سپاسگزار باشم که این سختی را دوام آوردهام.خدای خیلی خیلی خوب ِ من!چطور میتوانی مرا تا مرز سیاهترین روزها بکشانی و بعد از آن دورها برایم شمع روشن کنی تا راه را گم نکنم؟!چطور میتوانی اینقدر بیرحمانه مهربان باشی؟!حالا قدر تمام شبهای روشن و آرامم را بیشتر میدانم و توی دلم برای آدمهایی که سرطان ، ناامیدشان کردهاست دعا میکنم.حالا دلم میخواهد روزهای روشنتری را ببینم.لطفا این فصل از کتاب زندگیام را پر از اتفاقهای خوب کن.من برای سختیهای پشتسر هم و طولانی ، زیادی کوچک و بیطاقتم.
امی در انتظار روزهای خوب
+مخاطب این نامه بیشتر خداست تا لئوی عزیز.
مونـولـوگ های بی سـروتـه...
ما را در سایت مونـولـوگ های بی سـروتـه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 96