لئوی عزیز
تولدش است و من تبریکم را گفتهام.به من میگوید "قربونت برم مرسی" و ته دلم از این واژههای لوس چفتشدهی کنار یکدیگر ، غنج رفت.بعد تمام روز را آنقدر به این چند کلمه فکر کردم که دیگر هیچ کاری نکردم.تنها به صدای ریتمیک ناشناختهی توی کمد گوش دادم و بعد خسته شدم از این همه سکوت مردهی اتاق.پس فضای پناهگاه را اینبار با سمفونی شمارهی سیزده موتزارت جان دیگر بخشیدم.بعد یک کتاب همینطوری از کتابخانه بیرون کشیدم و صفحههای اول آن را همینطور که در اتاق راه میرفتم خواندم.عجیب است؛بعد از مدتها ،این کتاب همینطوری ِ نسبتا حجیم، مرا میخکوب نوشتههایش دارد میکند.روی عروسک بزرگ روی تخت دراز میکشم و کتاب را ورق میزنم.در صفحات اول کتاب نوشته است قرار نیست در این کتاب بهخصوص ، منتظر چیز بهخصوصی باشی.تو آدمی هستی که بهدلیل اصول زندگیت هیچانتظاری از هیچچیز نداری.هرچه بیشتر جلو میروم بیشتر میفهمم که این یک کتاب معمولی نیست.با اینحال نمیتوانم حدس بزنم در صفحات بعدی کتاب چه چیزی در انتظارم است.خوب است.حالا من یک کتاب غیرمعمولی دارم ، یک پلیلیست کاملا کلاسیک ،یک جای نرم که بتوانم تمام روز را در آنجا ولو شوم و روزهای زیادی که قرار نیست کار خاصی انجام دهم.همچنین فکرهای آشفتهی زیادی دارم.اما بهتر است در روز تولدش ،فکرهایم را تعطیل کنم و از دور برای خودم جشن بگیرم.یک جشن یک نفره که تمام اصول منزوی بودن را رعایت کردهاست.تولدت مبارک سین!
امی احمق تو
مونـولـوگ های بی سـروتـه...ما را در سایت مونـولـوگ های بی سـروتـه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 96