چهارصد و هفدهمین نامه

خرید بک لینک

لئوی عزیز

شهر خلوت و خالی از آدمها را دوست ندارم.آدمها شدهاند بخش جداییناپذیر تعریف این خیابانها.بدون آنها انگار که در جایی خارج از بُعد مکان داری راه میروی.شبیه کتابها شدهایم؛ویروسی که باعث شود آدمها از خانههایشان تکان نخورند ، شبیه مرگ تدریجی میماند.حتا اگر مبتلا نشویم ، امیدمان را ترسهایمان میخورد و نابود میکند.

امروز صبح با ح ، دور دریاچه را پیادهروی کردیم و من توانستم دوتا نمایشنامهی جدید بخرم.توی کتابفروشی حوض نقره ، من به دنبال کتابهای زیادی توی قفسهها سرک کشیدم.اما دیگر هیچکتاب خوبی را نمیشناسم.کتابی که چیزی را در من عوض کند یا مرا در بهت فرو ببرد.اما خوشبختانه هنوز هم میشود این مشخصات را در ابعاد کوچکتر و متفاوتتری در قفسهی نمایشنامهها پیدا کنم.یک دفترچه یادداشت جادویی هم خریدهام.از آنهایی که توی ویترین مغازه میبینیاش و با خودت فکر میکنی، تو ، صاحب اصلی آن هستی.با این تفاوت که به غیر از این حس ، حس شبیه بودن به دختربچهی کثیف روی جلد دفترچه باعث شد آن را بردارم.خلاصه که حس میکنم درست وسط کتاب داستانی هستم که آدمهایش حصر خانگی شدهاند اما من آزادانه این طرف و آنطرف میروم و در یک روز جادویی به سر میبرم.

امی وسط داستانها

مونـولـوگ های بی سـروتـه...

ما را در سایت مونـولـوگ های بی سـروتـه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 99 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 3:54

صفحه بندی