لئوی عزیز
امروز را به همراه ز ، در یک ساحل خیلی آرام سپری کردم.ساعتها به آبی دریا نگاه کردم و صدای درهم آمیختهی دریا و پرندگان ماهیخوار ، تمام لکههای کمرنگ و بیجان این مدت را که روی مغزم نقش بسته بود را با خودش شست.
امشب تنهایی توی حیاط ایستادم و سرم را تا آخرین درجه بالا گرفتم و آسمان را رصد کردم.بوی شببوهای توی حیاط ، بوی پرتقالها و پونهها مرا پرت کرده بود به سفرهای خیلی دور کودکی.اما من نگاهم به آسمان صاف و پرستارهی امشب گره خورده بود.حواسم به ستارههای پرنور توی آسمان پرت بود.برای همین دویدم و رفتم یک تکه موکت کثیف و کهنه پیدا کردم و وسط حیاط ، روی سنگ سرد پهنش کردم و دراز کشیدم.خواستم زیر یک آسمان بودن با تو را ملموستر تجربه کنم.لئو ماه هم امشب بود.درخشانتر از همیشه.یاد تو اما ، چیز پررنگتری است در خیال دور و دراز من :)
امی دلخوش به آبیها و نورها
مونـولـوگ های بی سـروتـه...ما را در سایت مونـولـوگ های بی سـروتـه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 88